تبليغاتX
تله كابين

دير بازي است كه همه روز مرا

رفتن يار مكدر كرده

 

بي خبر رفت و همه جان مرا

غرق اندوه و مرارت كرده

 

به برم نيست دگر دلبر شيرين سخنم

سخن عشق چه گويم كه دگر نيست جگرم

 

غم دل با كه بگويم كه همه دلدارم

صورت مرگ ببوسيد و ببرد از يادم

 

زير اين بار گران تاب ندارم ليلي

پدر عشق بسوزد كه دلم خون كردي

 

باشد كه تو را باز ببينم روزي

فارغ از جسم و تن وهر عدم و نابودي   

+ نوشته شده توسط Telecabin در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 1:10 |

اي واي من ،‌ اي واي من

چوپان زن پر مدعا، اين دوست خوب و آشنا
نازبره دردانه را
سوي سياهي مي برد

 


اي واي من ،‌ اي واي من

گرگ سياه خوش صدا

با ياري چوپان ما

نازبره دردانه را

سوي سياهي مي برد

 


اي واي من ،‌ اي واي من

من يك سگ اخته شدم؟

گرگ آمده، ترسو شدم؟

 

نه من سگي با غيرتم

چوپان مرا حبس كرده است

بر پله ها، گرگ سياه، دردانه را

با چنگ و دندان خورده است

 


سگ ها همه كاري كنيد

اين بره را ياري كنيد

گرگ را ز گله در بريد

چوپان را بيدار كنيد

+ نوشته شده توسط Telecabin در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 14:0 |
همه سردي جانت، همه تلخي كامت ، به كامم ريختي

حال كه شيرين شده اي با كودكان آميختي

يد بيضاي قشنگت، دست سپاسم نفشرد

رسم انصاف نباشد، كه به هر بي خبري آويختي



+ نوشته شده توسط Telecabin در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 9:26 |

گر همين دم ملك الموت به يكباره به در كوبد مشت

در اين خانه به رويش باز است

 

گر فلك چله كشد، تير زند، صد انگشت

در اين خانه به رويش باز است

 

گر يار، كند اخم و كند قهر و زند حرف درشت

در اين خانه به رويش باز است

 

زلف آشفته يار و خم ابروي كجش

 آن همه جلوه ناز و ‌ سرخي لعل لبش

 

چه ثمر گر غل و زنجير كنم خانه دل

كه در خانه به رويش باز است

 

+ نوشته شده توسط Telecabin در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:0 |

اي بي خبر از عشق من و درد و غمم

يك روز به مستي و رهايي از اين جبر جهان

سوخته جگرم را تحفه دو چشمت بكنم

زخمه بر سه تار تنهايي كشم

چهارپاره رسوايي خويش در كوس كنم

دست بر افلاك نهم ، پنج انگشت

شش گوشه پروين گيرم و ساغر شكنم

چو بيايي هفت نقطه بر اين خاك مقدس بنهم

تو بيا، بي خبرم ، گر نفسي هست، همش ياد توام

+ نوشته شده توسط Telecabin در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 21:50 |
فرارسيدن نوروز باستاني، اين آيين زيبا و پرمايه ايرانيان را به تمام هموطنانم در همه جاي دنيا تبريك مي گويم . اميداورم كه سال خوبي را شروع كرده باشيد و سالي پر از موفقيت، شادي،‌ عشق،‌ محبت،‌ موقعيت هاي كاري و تحصيلي عالي و از همه مهمتر سلامتي را در پيش روي داشته باشيد.
تشكر مي كنم از همه طرفداران تله كابين كه خستگي ناپذير و عليرغم آپ ديتهاي ديرش هر روز به بلاگم سر مي زدند. متشكر از همه كه در سال 86 من را حمايت كردند و به يادم بودند.
+ نوشته شده توسط Telecabin در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 15:7 |

زندگي جريان دارد

سينه كوچه ها يخ زده

آفتاب مزه ندارد

و گنجشكي بر شاخه خشك عقاقياي جلوي خانه جيغ نمي كشد

 

دل بر چه بندم

به عكاسي بد عهد

به طراحي سنگ دل

يا به استادي آشفته و ديوانه

 

ذره ذره خورده مي شوم

نه دود،‌نه مي و نه هيچ

دل به چه خوش كنم

به آغوشي باز از مردي عذب
 

 

به چه اميد بندم؟

به روزي كه مرا وعده داد كه آيا بيايد؟

به چه اميد آويزم؟

به چوبه بي فايي و بد عهدي

به چه دست گيرم؟

به بي خبر آمدن و بي خبر رفتن

 

جز من و نواي سازم

و دو نواي  ديگر

كه روح و روانم را نوازش مي دهند

هر روز

نواي صبح، كه زني گيج،  سردر گم و بي تفاوت است

و نواي نياز، كه دختري است فرصت طلب و ابله

چيزي در اين نزديكي نيست كه دست يازم، بدان

 

ديلماجي ديلاق شدم

انگشتهايم بر ارگ الفبا فرود مي آيد

 رج رج جملات را بر پهنه ورد جاي مي دهم

نه سودي و نه ضرري

همه نيازمندند، همه مي خواهند

كسي نمي دهد

حتي سخاوت كبيسه به نسيه

 

خسته از انجمن دروغ زن

خسته از  انجمن شاعران مرده

خسته از انجمن شاعران آتش گرفته

انجمن مردي كه آتشي دگر دارد

و چهره هاي سوخته را مرهمي بي ثمر مي نهد

انجمن شاعران خود سرا، نه ديگر سرا

 

كسي از پشت نهيب مي زند كه  آهاي فلاني

سخت مي گيري اين دو روزه را

درگذر

فرياد مي كشم: "كلا به تخمم"

و مي گذرم از اين خلايق باطل

به همين راحتي اداي اين سه كلمه

به راحتي تلمبار همه اين دردها بر سطحي مدور

و گذشتن از همه

اين نيز بگذرد  

 

+ نوشته شده توسط Telecabin در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 2:21 |
سيبي سرخ از درخت بر سرم افتاد

در كوچه باغهاي ياسهايم ، پي خوشبختي مي گشتم

كه سيبي از درخت بر سرم افتاد

واي سيب سرخي از خون بهشت ، ‌سيب سرخي از اوهام عشق

در پي آرامشي سرگردان مي گشتم

كه سيبي سرخ از درخت بر سرم افتاد

 

گويي بوي عطر تو را مي داد، سيبي از خاطره هاي تر ش و شيرين

فكر چشمهايت بودم كه رو به سوي باغي بي انتها باز است

خانه ام را،‌ پنجره ها را ،‌ ويران كردم و فقط رو به چشمهايت چادر زدم

من سيب را بارها بوييدم

عطر لذت بلعيدنش را در ريه هايم فرو بردم و گوي بوي عطرتو را مي داد، آن سيب سرخ ناب

 

آري، در كوچه باغهاي آرزوهايم پرسه مي زدم

كه سيبي از درخت بر سرم افتاد

از درختي سر به فلك كشيده به آغوش آسماني پاك

درختي بارور شده از بهانه هاي خالص كودكيم

سيبي از درخت شكوفه هاي مژگانت

به دنبال تو در باغ نگاهت مي گشتم كه سيبي از درخت بر سرم افتاد

 

 

نوشته شده توسط: ياس يخي

+ نوشته شده توسط Telecabin در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 22:40 |

هوا سرده، خيلي سرد، تا بيضه هام سرما رو حس مي كنم

باز سوار همان ماشيني مي شوم كه بارها سوار شده ام

همان ماشيني كه گاهي مرا به مقصد رسانده و گاهي مرا از مقصدم دور كرده

 

بدون اينكه نگاه كنم ، در بالاي سر لوله سردي را مي چسبم ، كاملا غريزي

از همه طرف احاطه شدم

 از پشت  باسن مردي چاق را حس مي كنم كه سعي دارد جمع و جور بايستد

 سمت چپ پسري جوان در حال ور رفتن به موبايل و گوش دادن به موسيقي

سمت راست مردي ريشو و كيف چرمي به دست ايستاده

وجلوي آلت تناسليم پيرمردي نشسته و به جان زمانه غر مي زند

 

مثل دختر كبريت فروش شعله هاي گرم شومينه اي را مي بينم كه مثل موهاي ژل زده پسرهاي 14 15 ساله شق و ايستاده مي سوزد و صورتم را با هرمش برافروخته مي كند

خانه مجلل نيست يك ميز وسط اتاق است و يك كتابخانه با انواع كتابهاي جور واجور در گوشه اي ديگر

دخترك پشت ميز و نزيك شومينه نشسته

و من انديشناك روي صندلي نعنويي نشسته ام و سعي دارم حركت پاندويش را حفظ كنم

 

دخترك كنارم مي ايد و مي پرسد: پيرمرده اومده بود مي گفت باهات كاري ندارم فقط مي خوام يه كم اجارتو ببرم بالا ولي باور كن اگه نداشته باشي، من هم ازت اجاره نمي گيرم، كاري هم باهات ندارم ....

 

گوش مي كردم ، خوب گوش مي كردم

 

و دختر ادامه داد : شايد پيرمرد راس گفته باشه كه باهام كاري نداره اما من نتونستم حرفشو باور كنم

پرسيدم چرا

 

گفت آخه وقتي اين حرفا رو مي زد زيپ شلوارش باز بود

راست مي گفت، وقتي دو دهان باز است چطور بايد دائست كدام راست مي گويد و كدام دروغ

عاجز شدم ،‌ زبان هيچ كدام را نمي فهميدم

 

به خودم آمدم ،ماشين متوقف شده بود وهمه منتظر بودند كه من پياده شوم

به مقصد نرسيدم ولي آنقدرها هم دور نيست

پس در مسير باد حركت مي كنم  به سوي مقصد حركت مي كنم

+ نوشته شده توسط Telecabin در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 18:17 |
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
IQ هيچ ربطي به درك و شعور اجتماعي ندارد
+ نوشته شده توسط Telecabin در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 23:44 |