هوا سرده،
خيلي سرد، تا بيضه هام سرما رو حس مي كنم
باز سوار
همان ماشيني مي شوم كه بارها سوار شده ام
همان
ماشيني كه گاهي مرا به مقصد رسانده و گاهي مرا از مقصدم دور كرده
بدون
اينكه نگاه كنم ، در بالاي سر لوله سردي را مي چسبم ، كاملا غريزي
از همه
طرف احاطه شدم
از پشت باسن مردي چاق را حس مي كنم كه سعي دارد جمع و
جور بايستد
سمت چپ پسري جوان در حال ور رفتن به موبايل و
گوش دادن به موسيقي
سمت راست
مردي ريشو و كيف چرمي به دست ايستاده
وجلوي آلت
تناسليم پيرمردي نشسته و به جان زمانه غر مي زند
مثل دختر
كبريت فروش شعله هاي گرم شومينه اي را مي بينم كه مثل موهاي ژل زده پسرهاي 14 15
ساله شق و ايستاده مي سوزد و صورتم را با هرمش برافروخته مي كند
خانه مجلل
نيست يك ميز وسط اتاق است و يك كتابخانه با انواع كتابهاي جور واجور در گوشه اي
ديگر
دخترك پشت
ميز و نزيك شومينه نشسته
و من
انديشناك روي صندلي نعنويي نشسته ام و سعي دارم حركت پاندويش را حفظ كنم
دخترك
كنارم مي ايد و مي پرسد: پيرمرده اومده بود مي گفت باهات كاري ندارم فقط مي خوام
يه كم اجارتو ببرم بالا ولي باور كن اگه نداشته باشي، من هم ازت اجاره نمي گيرم،
كاري هم باهات ندارم ....
گوش مي
كردم ، خوب گوش مي كردم
و دختر
ادامه داد : شايد پيرمرد راس گفته باشه كه باهام كاري نداره اما من نتونستم حرفشو
باور كنم
پرسيدم
چرا
گفت آخه
وقتي اين حرفا رو مي زد زيپ شلوارش باز بود
راست مي
گفت، وقتي دو دهان باز است چطور بايد دائست كدام راست مي گويد و كدام دروغ
عاجز شدم
، زبان هيچ كدام را نمي فهميدم
به خودم
آمدم ،ماشين متوقف شده بود وهمه منتظر
بودند كه من پياده شوم
به مقصد
نرسيدم ولي آنقدرها هم دور نيست
پس در مسير
باد حركت مي كنم به سوي مقصد حركت مي كنم
+ نوشته شده توسط Telecabin در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت
18:17 |